تبليغاتX
پرسپوليس روياهای من

پرسپوليس روياهای من

مهمترین مهر دنیا...

شیوا آزاد شد...

دفتر میرحسین مورد حمله قرار گرفت.. تفتیش شد... وسایلش توقیف شد و دفتر بسته شد...

مهندس صفایی فراهانی با وخامت حالش به بیمارستان منتقل شد...

نامه عبدالله کرمی به رهبر جمهوری اسلامی که پر از درد و به غایت شوک دهنده بود پخش شد...

قرآن ها در آمریکا به دست عده ای به آتش کشیده شد تا ثابت شود برای تندرو بودن لازم نیست مسلمان باشی...

محمد نوری زاد نامه نوشت... " اگر در آمریکا قرار است قرآنها به آتش کشیده شود در این کشور فرزندان مردم را که آیه های محکم و تردید ناپذیر خداوند بود به خون کشیدند و آتش زدند و هیچکس گریبان دریده به جانبداری برنخاست... به من حق بدهید که قرآن دوستی شما را باور نکنم..."

رئس دفترهای میرحسین و کروبی بازداشت شدند...

این حکایت همچنان باقیست...

و من...

دلم گرفته ای دوست/هوای گریه با من!

****************************************

پاییز همیشه برایم تک بود...

چه سالهای دبستان و راهنمایی که با عشق به مدرسه میرفتم و چه حتی سه سال دبیرستان که با تنفر و بی علاقگی محض!

پاییز همیشه خاص بودن خودش را داشت!

عشقش را!

هوای خوبش را!

بی نظیری اش را!

مهذ اما همیشه داستنش جدا بود!! از پیامک هایی که از شب اول مهر برای تبریکش برای من می آمد تا لذت دیدن درختهای زرفام! تا لذت خش خش برگها!

تا کشیدن هوای پر مهر مهرماه به سینه!

همیشه حرف زندگی که میشد!

دوستان متفق القول معتقد بودند که مردهای مهرماهی تک هستند! من هم شنیده بودم! و خب طبق اعتقاد اثبات شده ای که به طالع بینی داشتم می دانستم که این پافشاری دوستانه از کجا می آید!

و حالا دو سالی هست که به لبخند و حسرت دیگران وقت گفتن ماه تولد "سبحان" عادت کرده ام...

ولی آنها هنوز نمی دانند... تا خودشان نداشته باشند متوجه نمیشوند که داشتن یک مهرماهی چه لذتی دارد... که وقتی در اوج ناراحتی و عصبانیتت میخندد میخواهی جیغ بکشی اما همه چیز تمام میشود برایت! انگار نه انگار! که حرفی روی حرفش نمی ماند برایت! که وقتی خواسته ای از تو دارد، وقتی میگوید، وقتی نگاهت میکند، تو دیگر تاب آن لجبازی ها و غرور و غد بازی های همیشگی را نداری!

مهرماهی باشی... سبحان باشی...

حس و حالم در واژه نمی آید انگار!

کسی که چشمهای مرا گوش میکند و در دستهای تابستانی اش همیشه برف دستهای من آب میشود!

کسی که من تمام شب ها برایش دعا میکنم و تمام روزها برای آمدنش بیدار مانده ام!

کسی که من همیشه دلم برای آمدنش تنگ میشود!

برای سرودن شعری بی واژه در روزگار غریبی که هیچ شاعری ثدایش را به زبان عشق ترجمه نمیکند، نگاه کن به آینه هستی!

نگاه تو انعکاس ناگفته های زمین است در روشنایی سکوت و من برای سرودن شعری بی واژه تا سبز نگاه تو شاعر میشوم و پرواز میکنم به بهانه التیام زخم بالهای تنهایی!

در حضور تو تقدس عاشقانه باران جاودانه خواهد شد و باران نه خاطره که با هر نفس تولد دوباره ای است در من!

با تو از ضیافت سکوت ها تا تولد دوباره فریاد فاصله ای نیست!

با من در ضیافت سکوت ها بمان برای سرودن شعری بی واژه!

شاید بهار شبیه دستانت باشد اما تو آنقدر شبیه خودت هستی که من بی هیچ کلام و استعاره هزاربار دوستت دارم...

در تو ایستاده ام کنار پنجره ای گشوده به آغوش نور و در هوایی آغشته به صدایی زندگی و رایحه دل انگیز چشم هایی که در بارانی ترین سکوت ها به جسارت روئیدن میرسند.

در من ایستاده ای کنار پنجره ای گشوده به آغوش نور و در فصل تازه ای از عشق! آنگونه سبز که من جوانه زدن دستهایم را باور میکنم!

همیشگی ترین من!

تو در من هزار سلاله ای و من در تو هزار سلاله!

اینسان که عشق ابدیت بودن را اثبات میکند و زمان فریبی بیش نیست، وقتی حضور محرمانه خوشبختی تکرار میشود.

وقتی حریر مهربانی تو تن عریان تنهایی مرا می پوشاند.

ما در بی زمان ترین حقیقت ممکن به هم پیوند میخوریم! آنقدر حقیقی که جز به زبان رویا گفتنی نیست!

اینک کنار پنجره های گشوده به آغوش نور

در تو ایستاده ام

در من ایستاده ای

و این آغاز دیدن است!

من دلم را برای تو میخوانم! خالی از واژه های هراس آور! پر از شهامت نگفتن!

حالا در بیستون دلتنگی بیش از همیشه صدای تیشه فرهاد را میشنوم و تنهایی تلخ شیرین را حس میکنم!

اما درخشش حقیقت آنقدر رویایی ست که من شاعرانه دلم را برای تو میخوانم!!

متولد ماه مهر من!

حضورت اعجاز ساده خوشبختی است!

و من هنوز به حرمت مهربانی ات مومن هستم!

حالا نگاهم به دریا میرسد...

و تا زمانی که تو آسمان من باشی

من هیچ وقت تمام نخواهم شد...

اینجا مدام تو در من تکرار میشوی... حقیق تر از نفس!

و در آینه "دوستت دارم"های ساده من آنقدر شکوه چشمهای تو درخشان است که دیگر هیچ ستاره ای حتی شبیه چشمهای تو نخواهد شد!

سبحان خود خود خودم!

متولد ماه مهر من!

تولدت چهارم مهرماهت مبارک... من!!

فقط و فقط مبارک منی که حضور تو تبرک تمام لحظه های بودن و نبودنت شده برایم!

تولدت مبارک خواستنی ترین مرد مهر ماهی دنیا!

 

پ.ن: کلاسهای دانشگاهم به شدت فشرده است این ترم! جز یکشنبه ها هر روز! برای همین زودتر از چهارم مهرماه اینجا را آپ کردم تا مهمترین روز زندگیم تاخیر نیفتد!

+ نوشته شده در  89/06/26ساعت 12:55  توسط ღ♥ღ مژي ღ♥ღ  | 

دلخواسته ها...

تصمیم جدی گرفتم که از این به بعد به جد بیام و تند تند آپ کنم جایی رو که بی نهایت دوستش دارم و برام عزیز هست...

اول از همه...

ثریای نازنین من!! ۶سالگی مون مبارک... من یا تو؟؟ جفتمون فکر کنم!! مبارک هر دومون که داشتنت برام یک برکت اثبات شده اس تو هجوم سرد درد و تنهایی...

۱۶شهریور... سالگرد ۶تایی ها و دوستی من و تو!!

چقدر این روز برام عزیز بوده و هست!!  ۶تایی ها رو یاد کن...قرمز تاج سوراخ کن!!

مرسی برای همراهی ها و همدردی ها و هم اشکی ها و هم نفسی ها و ...

مرسی برای تمام لحظه های خوشرنگ بودنت...

بیقرار بیقراری های سرخت...!!

***************************************

اینجا که میام نمیدونم چرا اما یاد تو همه جاش هست...

از رمز و قالب قبلی و اولین پیوند لینکستان بگیر تا دلیل و انگیزه بودنش...

مدتها بود درست و حسابی تو یک پست کامل برات ننوشته بودم...

دنبال بهانه بودم و ردش میکردم هی...

میخواستم شک کنم تو عشقم... تو عشقمون... نشد اما!

بازم خودم به خودم ثابت کردم که نمیتونم نداشته باشمت...

که مثل همیشه کلی سر دلم داد و بیداد کردم و صدای تو که پیچید تو گوشم همه چیز یادم رفت... همه فریادها و بهانه ها و دلیل ها...

صدای خوب زندگی...

صدای تو...

صدای بهترین سکوت های من...

من چقدر سخت میگیرم و تو از یکی شدن چقدر ساده حرف میزنی...

و حرفهای خوب تو چقدر بوی یاس می دهند...

و من برای ساده بودنت چقدر دوست میدارمت...

برای تکرارهایم واژه های تازه بیاور...

رهایی از چشمهای تو ممکن نیست... هست؟؟ من نمیتوانم...

میترسم باز هم نقاشی لحظه هایم نیمه تمام بماند...

دختری نمناک از سخاوت باران در وسعتی غریب و یک آسمان ابری دل تنگ و دستهایی که باز هم در خلق حادثه ای سبز به پاییز میلاد تو رسیده است...

سبز... یادت هست اردیبهشت و خرداد ۸۸؟؟؟

تو مرا سبز کردی و بهترین هدیه دنیا -بعد از خودت- را برای همیشه به من دادی...

اینجا هم تو اولین بودی... اولین کسی که الفبای سبز آزادگی را در همهمه تردید و دودلی و بی حوصلگی ام به من آموخت...همان طور که الفبای عشق را!

و من هی با خودم تکرار میکنم این جادویی آهنگ داریوش را...

ای تبلور حقیقت توی لحظه های تردید... تو شبو از من گرفتی تو منو دادی به خورشید

اگر باشی یا نباشی برای من تکیه گاهی...

ای کاش می دیدی در این ازدحام خاکستری همین که نگاه تو می بارد دلم رنگین کمان هزار رنگ میشود...

قدر واژه های زمینی کم اند و چقدر خاطره های آسمانی زیاد...

میخواهم به شکرانه بودنت کوچه تنهایی را نورباران کنم...

اما من که هرچه ستاره داشتم ادای نذر دیدارت شد...

حالا در ضیافت شبانه دلتنگی برای وسعت سبزت مهتاب میشوم...

میدانی که شکیبایی من از مهربانی چشمهای تو بسیار کمتر است آن هم حالا که انگار جام زندگی ام آرام آرام از عشق سرریز میشود...

دلتنگی ها و حرفهای ناخواسته این روزها را بسپار به حساب هیجان و ناشکیبایی که در من سراغ داری...

و میدانم که باز هم میدانی هیچ فرشته ای جز تو تحمل دردهای این دل شوریده را ندارد...

و هیچکس جاودانه تر از تو همدم روزهای اشک و درد من نیست...

گفته بودم خوب بودن بهای گزافی دارد اما نمیدانستم اگر آن خوب تو باشی چقدر ظالمانه به بهانه تکیه گاه شدن و به بهانه آخرین پناه شدن من رنج خواهی کشید که در آسمان بخت من طلوع تو طلایی ترین اتفاق ممکن بود اما در روزهای سبز تو...

می خواهمت!

نه برای داشتن! که برای خواستن! برای عشق! و برای درک لحظه های نفس! من با تو تعریف میشوم..

می خواهمت! نه برای داشتن که داشتن یعنی عادت به تکرار کسالت بار دبروزها و فرداها...

می خواهمت! برای تحمل بی تو بودن و التیام زخم های کهنه دلتنگی و باور مهربانی از دست رفته!

می خواهمت برای اعتماد به پاکی! اعتماد به عشق! اعتماد به واژه های صبور!

من آنقدر دیوانه ام که می خواهمت نه برای داشتن!

که تو تولد هر روزه منی در عشق!

و در کشاکش دردها و صبوری ها اتفاق دوست داشتن با تو تفسیر می شود...

من سکوت را خوب خوب یاد گرفتم نازنین عشق من...

من آرام میگیرم و تمام این روزها با یاد و خاطره خوب بودنت و فرداهای خوب تری که با تو برای من آسمانی ترین روزهای دنیاست سر میکنم... قبلا ثابت کرده بودم که میتوانم... نه؟

سبحان من...

صدایم را در نگاهم میریزم...

نگاهم را در سکوتم...

و عاشقانه فریادت میزنم...

با تمامی واژه های سکوتی که میتوانم از این الفبای دوست داشتنی حاکم میان من و خودت بسازم...

عاشقانه و عاشقانه...

 

+ نوشته شده در  89/06/15ساعت 15:6  توسط ღ♥ღ مژي ღ♥ღ  | 

شیوای ایران زمین و تولد من+ کلی پی نوشت

باز هم من بی حوصله ام...

مثل تمام روزهای قبل...

روزهاست که میخواهم آپ کنم و نمی شود!

دل خودم برای هر هفته آپ کردن هایم تنگ شده!

درگیر خیلی مسائل بودم این مدت...

از اعتصاب غذای ۱۷ عزیز در بندمان که تا پای مرگ پیش رفتند گرفته تا بازگشت صفایی فراهانی و تاج زاده به اوین به علت طرح شکایت کودتای انتخاباتی و ... شیوا!

دغدغه بزرگ این روزهای خاکستری...

این بار این نگرانی انقدر جدی است که حجم دلشوره روز قدس را هم از بین برده است! انگار نه انگار که دوباره روز قدس رسیده و جمعه من هم میخوام بروم و فریاد بزنم نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران! 

دل نگران دادگاه شنبه دختری هستم که هر جا حقی تضییع شد، حاضر بود تا از آن حق دفاع کند!

شیوا نظرآهاری...

دیکته کردن این اسم کار این روزهایم شده...

محاربه...

ای لعنت به این واژه که در این یک سال مدام تنم را لرزانده...

کدام کار شیوا باعث شد تا این اتهام مضحک را به او بچسبانند؟

با دستان خود خانه ساختن برای بی سرپرستان؟؟

کمک به حلبی نشینان فراموش شده دورترین نقاط تهران؟

کمک به هر فعال سیاسی و حقوق بشری در بند؟

کدام یک از این کارها حکم محارب را برایش برید؟

روزی شیوا در وبلاگش نوشت که : اگر عاطفه نبوی به جرم شرکت در تظاهرات میلیونی ۲۵خرداد به ۳سال حبس محکوم شده، من هم در آن تظاهرات همپای بقیه بوده ام، پس من عاطفه ام!"

و حالا شوربختانه این منم که می نویسم...

تو تنها نیستی شیوا!

تو تکثیر می شوی!

این ها نمی فهمند این احساس و این واکنش ها را! که اگر می فهمند از راه دیگری جز این وارد می شدند...

ما همه شیوا هستیم...

جای تو گوشه سیاه انفرادی های اوین نیست شیردخت ایران زمین...

میدانم که میایی...

به لحظه لحظه این روزهای سرخ قسم که سبزترین فصل سال میاید...

من منتظرم شیوا ...

 

**************************************************

همه چیز از سال قبل شروع شده بود. منی که تولدم دیوانه وار برایم اهمیت داشت و منتظر بودم تا برای اولین بار با عشق زندگی ام تقسیمش کنم...

یک تلفن... " دیگه نمیخوام! خداحافظ! تمام!"

.. و تمام!

تولدم هم همان جا تمام شده بود...

در این یک سال کلی اتفاق افتاد. او هم دوباره برگشت و اما... این حس نفرت و تلخی نسبت به تولدم هرگز فراموشم نشد!

تا هفته پیش که یادداشتی در فیس بوک نوشتم و از این حس گفتم و از نخواستن تولدم! و بعد پیامی رسید:

" هرچی این یک سال گفتم فراموش کن، قبول نکردی! چی بگم دیگه؟؟ ببخشید که فقط خاطره بد دارم برات! اگر خواهش کنم فراموش کنی این دفعه قبول میکنی؟؟ به خاطر من..."

کلمه جادویی...

تو...

خاطر تو...

به خاطر تو...

مثل همان شبی که تو پیش از ستاره مرا به باران رساندی...

و من تصمیم گرفتم که فراموش کنم!

و حالا دوباره تولدم را دارم و این بار با شریک زندگی ام...

درگیری های این روزها زیاد مجالی برای خوشحالی ام نمیگذارد. به خصوص اینکه امسال تولدم مصادف شده با شهادت امیر مؤمنان...

اما به هر حال تولد است دیگر!!

امیدوارم امسال از نوع خوشش باشد!

 

***************************************************

پ.ن: قسمت نشد یک روز زودتر بیایم و از لیخندی که پس از ۷۰۰روز صدرنشینی پرسپولیس رویاهایم بر لبم نشست بگویم!

از اینکه نمی توانم حس خوبی به دایی داشته باشم همچنان!! و از حس مشکوک و عجیب بدبینی ام به تیم!

باید اسم وبلاگ را عوض کنم انگار!!!!!!

 

پ.ن۱: همراهان قدیمی نوشته هایم بارها خوانده اند که "امیر" صدایش میزدم. اسم اصلی اش "سبحان" است! "امیر" اسمی بود که دوستش داشت و فقط من به آن نام می خواندمش! حالا قرار شده من هم مثل بقیه خانواده "سبحان" صدایش کنم! دلیلش هم... چندسال دیگر می فهمید انشاالله!

پ.ن۲: داستان علی کریمی تا سر حد جنون مرا برد! تآکید چندباره آجرلو بر پاسدار انقلاب بودنش خیلی از شک ها را تبدیل به یقین کرد. به قول دوستان: " روزه خوری بهانه اس، جنبش سبز نشانه اس" و به قول سبحان: " من سردار آجرلو هستم، در حال پاسداری از انقلاب، زیر کولر گازی واقع در باشگاه سیاسی-نظامی استیل آذین، آی لاو یو پی ام سی"

مرسی برای شجاعت و شرافتت جادوگر سبز فوتبال سیاه ما...

پ.ن۳: ماه رمضان بدون ربنای استاد شجریان... اولش خندیدم و بعد پوزخند زدم!!! صدای ربنا این روزها دم افطار بدجور این طرف ها می پیچد!! حتی اگر خودمان هم در خانه نگذاریم! همسایه  ها زحمتش را می کشند...

فقط خودتان را تا سر حد خفت تنزل می دهید آقایان!

آوای ملکونی ربنای استاد در دل و جان ماست...

پ.ن۴: بدون شرح: سریال قهوه تلخ به علت نرفتن مهران مدیری به مراسم رهبر و هنرمندان اجازه پخش تلویزیونی نیافت!!!

از ۲۰شهریور به طور هفتگی سی دی های این مجموعه طنز به شبکه پخش خانگی میاید!! جبران میکنیم آقای مدیری!! شک نکن!

پ.ن۵: سعی میکنم که بیایم و آپ کنم اما اگر نشد...

ثریای من! مرسی برای داشتنت و همراهی های همیشگی ات!! مرسی برای نگرانی های عاشقانه این روزهایت! و مرسی که ۶سال تمام بودنت لحظه هایم را نور بخشید! ۶سالگی مان مبارک...پیش پیش!!!

پ.ن۶: امشب و این شب های پیش رو شب های قدر است...

پارسال فقط دعا برای از هم نپاشیدن زندگی ام بود و نفرین کسانی که باعث بانی ریخته شدن خون هایی داغی که بر آسفالت خیابان دیدم، بودند...

امسال اما دعا میکنم! برای آرمان و هدف سبزم... و برای داشتن ایرانی سبز و آزاد و آباد...

ملتمس بی حد و حصر دعاهایتان...

+ نوشته شده در  89/06/07ساعت 9:35  توسط ღ♥ღ مژي ღ♥ღ  | 

مرسی که دارمت ناهید!!!

ساعت ۵-۶ بعد از ظهر و من نشستم منتظر بازی آلمان!!!

گوشی زتگ میخوره و من نیم نگاهی میندازم و با دیدن عکس ناهید فکر میکنم میس زده مثل همیشه اما بعد از چند ثانیه و قطع نشدن میفهمم نه!!!! میس نیست!! تندی گوشی رو بر میدارم و بعد از کلی احوالپرسی و ابراز دلتنگی یهو ناهید میگه: مژی جونم! من اومدم تهران!! خشکم میزنه!! انقدر خوشحال میشم که نمیدونم چی باید بگم!! میگه میای امروز بریم امامزاده صالح؟؟ به مرضیه هم گفتم شاید بیاد!! اما منی که به هوای باخت آلمان جلوی آرژانتین و اذیت کردن بابا و شوهرخواهر محترم که اساسا آلمانی تشریف داشتن کلی تدارک دیده بودم و از طرفی هم با علم به اینکه ناهید گفته بود پدر و مادر آقا مهرداد هم هستن و میدونستم که کلی خجالت میکشم و نمیتونم خوب ابراز احساسات کنم گیر دادم ه حتما یک قرار دیگه بذاریم برای فردا!!! گذاشتیم!! قرار شد فردا من و ناهید و مرضیه همدیگر رو تو روزنامه پیروزی ببینیم.

با مرضیه قرار میذاریم و میریم!! البته بعد کلی غرغر مرضیه که از اون دفتر بدش میاد و اینا!!! منم دل خوشی نداشتم اما داشتن عزیزترین دوستانم رو مدیون اون جا بودم!

ساعت ۱۱ قرارمون بود و ساعت ۱۱:۱۵ ناهید عسلی من از اون دور با مهرداد عزیز پیداش شد...

حسم... حسم؟؟؟ نه واقعا نمیتونم بگم چه حسی بود!! بعد این همه سال و بعد این همه دوست داشتنش دیدمش!!! واااای!! ناهید از اون آدم هایی هست که وقتی میبینیش یک دنیا انرژی مثبت میریزه تو قلبت! رفتیم بالا!! کسی نبود جز آقای قبادی! نشستیم و حرف زدیم و حرف زدیم و پیروزی رو به ناهید نشون دادیم و عکس انداختیم!!

از بعدش میگذرم که به زور منو بردن پیش دکتر انصاریفرد وزارتخانه کشاورزی با اون سر و وضع و اون شال سبز!!!! و واقعا از اینکه دکتر اون همه تحویلم گرفت و واقعا فهمیدم دلش برام تنگ شده بوده چقدر خجالت کشیدم!!!

ناهید عسلی خودم!!! مرسی برای تمام مهربونی هات و داشتنت... مرسی برای تمام توجه و حس خوبی که بهم میدی... مرسی که عزیز دل منی... مرسی برای تمام دعاهات... و مرسی برای اینکه خوشبختی!!! خوشبختی تو انگار همه دنیا رو میده بهم!!! مرسی از مهرداد عزیزت که انقدر خوش برخورد و خوب بود و شیطونی های ما رو تحمل کرد!! بهترین ها رو براتون میخوام!! میخوام که عشقتون جاوید بمونه!! همیشه همینجور با طراوت! بهم قول بده که خوشبخت بشی ناهید!! قول بده...

************************************************

جام جهانی خیلی وقتِ که تموم شده... وقت نشد بیام! درگیر بودم یک مدت! اما...

اسپانیای من بالاخره قهرمان شد!!!

بعد از ۱۲سال طرفداری بالاخره نوبت تیم من شد که جام نصیبش بشه و من و مریم نصفه شبی فریاد فروخورده مون رو داد بزنیم!!! وااای که چه لذتی داشت!!! خدای من شکرت!!! بعد از مدتها از ته دلم خندیدم و شاد بودم!! فقط یک آرزو موند... کاش رائول هم بود...

نمیدونم راجع به پرسپولیس دلم چی باید بگم... حس خوبی به این تیم ندارم... مدتهاست دارم حسرت محسن آقای گل رو میخورم و مهرزاد و جواد و شای گاهی هم مبعلی... حس بدم نسبت به دایی مزید بر علت میشه...اما ترجیح میدم بازی ها شروع بشه و بعد اظهارنظر کنم!

و از صمیم قلب امیدوارم سه شنبه آزادی سراسر سرخ جهنمی باشه برای تیم پر مدعا و تو خالی تراکتور سازی!! امیدوارم زیر گلبارون پرسپولیس خرد شوند تا بفهمند که شکوه و عظمت یعنی چی و پرسپولیس چطور با این کلمات هجی شده!!

**********************************************

۲۴ساعته مدام به عبدالرضا تاجیک فکر میکنم و محمد مصطفایی و ...

نمیدونم واقعا داریم به کجا میریم... هتک حرمت از یک خبرنگار مومن و متعهد؟؟؟ اون هم در حضور معاون دادستان و قاضی؟؟؟ به گفته عبدالرضا تاجیک که تا چند روز پیش هیچ خبری ازش نداشتیم این اتفاق براش افتاده...

محمد مصطفایی هم که... وقتی برای دستگیری اش میرن و میبینن نیست همسر و برادر همسرش رو دستگیر میکنن تا مجبور بشه بره و خودش رو معرفی کنه... گروکشی؟؟ اون هم با ناموس؟؟ کجای عدالت علی (ع) این رو نوشته آخه؟؟

یادش بخیر یک روز نوشتیم: مباد بر ایرانی داشتن رئیس جمهوری که در سیاست ناموس گرو بگیرد...

و حالا...

یا حجة بن الحسن!!! بیا و ببین به نام تو و به نام تأیید تو و پدرانت و دینت دارند چه میکنند با امتت!!!! میبینی؟؟؟ پس چرا ساکتی...؟؟؟ چه جوری میتونی ساکت باشی؟؟؟ نکنه...

نه!! نه!! من بهت ایمان دارم و منتظرم...

تولدت مبارک آقا...تولدت ستاره بارون امام منتظر من... تولدت پر گل نرگس امام هم عصر من!!! عیدی ما یادت نره!

***********************************************

فکر کردی یادم رفت از تو بگم؟؟؟ از تو که اول و آخر هر حرفم شدی؟؟ از تو که... تو که چی؟؟؟ چی تعریفت میکنه؟؟

توئی که این روزها بیشتر از همیشه دارمت!! حست میکنم!!! با تمامی حس های مزخرفی که دارم!! ببخشید اگر هر شب اول یک ذره مزخرف میشم و بعد خوب!!!

مرسی برای روز خوب هفته پیش!! مرسی برای داشتنت و مرسی برای دلگرمی بودنت!!! مرسی مرد من!!

*********************************************

پ.ن: رفتم و چهل سالگی رو دیدم!! خوشم اومد زیاد!! خیلی قشنگ بود!! از نظر من!! پیشنهادش میکنم!!!

پ.ن۱: داداش مهدی خان دوبی تشریف داشتن و در برگشت ما صاحب یک بلوز سبز خوشگل و یک... واااااااااااای!!! هنوز ذوق دارم!! عروسک نماد جام جهانی!! زاکومی دار شدم!!!!:))))))))) البته هنوز نتونستم باهاش ارتباط برقرار کنم!!! زبونش رو بلد نیستم!!! در هر حال مرسی داداش مهدی!

پ.ن۲: عید نیمه شعبان همگی مبارک!!! التماس دعا...

+ نوشته شده در  89/05/04ساعت 2:8  توسط ღ♥ღ مژي ღ♥ღ  | 

روز مرد و این جام جهانی اعصاب خرد کن!

همین دیروز بود انگار...

روز مرد رو میگم!! که آپ کردم...

باورم نمیشه انقدر زود گذشته... یک سال!!

کلی اتفاق افتاد توی این یک سال!!

جریانات جنبش...شب تولد من... تولد تو... بیمارستان من... برگشتنت که هنوز فکر ترحم بودنش آزارم میده... دستگیری من... دادگاه رفتن هام... حرفهای بابات و مهلت دو ماهه... گریه کردن ها و بعد ذوق کردن من... عید و گریه و گریه و گریه... آخر اردیبهشت و ... تنهایی و تاریکی لعنتی نبودن تو...

حالا! دوباره روزمرد شده!!! اما قراره این بار فرق کنه انگار!! نه؟؟

دلم یک جوری هست این روزها!!! اما این یک جوری بودن دلیل نمیشه که یادم بره چقدر این روز مهم هست واسم!!!

اصلا دلیل نمیشه!!

روز مرد مبارکت باشه!!! خیلی زیاد!!!

حواسم بیشتر از همیشه بهت و برات هست این روزها!!! خیلی زیاد!!!

روزت مبارک مرد من!!!

داداش مهدی جونم!!! روز مردت مبارک!!! خیلی بهت میاد!! یادمه یک روز گفتی:" واژه مرد حرمت داره"!! به نظر من که تو لیاقتش رو داری!!

******************************************

آخه این هم شد جام جهانی؟؟؟؟

چه وضعی درست کردن آخه!!!

بازی ها بدجور رو اعصابم راه میره!!! مسئله اصلا باخت دور اول اسپانیا و حذف ایتالیا نیست به خدا!!

هضم نمیشه بازی ها واسم!!! حتی بازی قشنگ پرتغال و آرژانتین و برزیل هم به دلم نمیشینه!!!

کی باورش میشد من از سر بازی اسپانیا بلند بشم و برم بشینم تو اتاق و کتاب بخونم؟؟؟

این جام جهانی جذبم نمیکنه دیگه!!!!

درسته که کلا تو این یک سال نسبت به فوتبال سرد شدم اما دیگه نه انقدر!!

پرسپولیس هم که...!!!!!

نمیدونم چی کار دارن میکنن دقیقا!!! اون کاشانی و اون علی دایی!!!!!

وااااااای!!! تا قبل از اومدنش به پرسپولیس فقط ازش خوشم نمیومد!!!

الان ازش متنفرم!!!!

چه بلایی داره سر تیم ما میاره؟؟؟؟

بقیه تیمها رو که نگله میکنم هول برم میداره!!!

استیل آذین نه البته!!! چون زیاد روش حساب نمیشه کرد!! این همه بازیکن اسم و رسم دار گرفتن بدون توجه به پست هنر نیست!!!حاشیه میاره!!!

اما سپاهان و ذوب و استقلال...

برداشته تاتار رو آورده!!! باورم نمیشه!! تاتار یشکسوت تیم هست و احترامش واجب اما... فقط دنبال کسی میگرده که از خودش کوچیکتر باشه این آقا!!!

محسن آقای گلمون رو گذاشت تو لیست مازاد بدون اینکه حتی یک مهاجم شش دانگ که پیشکش!! سه دانگ داشته باشیم...

به قول بابا با این ترک باید برای بقا بجنگیم!!! والا!!

پ.ن: اگر کتاب "فوتبال علیه دشمن" سایمون کوپر ترجمه "عادل فردوسی پور" رو نخوندید هرچه زودتر اقدام کنین!!! واقعا جذاب و فوق العاده اس!! و خیلی زیاد شبیه فوتبال ایران!!

****************************************

در پسین روزهای فصل بهار برگها در هجوم پاییزند

زردها روی شاخه می مانند سبزها روی خاک میریزند

 

جای عطر گل اقاقی و یاس بوی خون در فضای این شهر است

گویی احساس سربلندی و اوج با تمامی درخت ها قهر است

 

از کف سنگفرش هر کوچه خون ناحق لاله را شستند

غافل از اینکه در تمامی شهر سروها جای لاله ها رستند

 

شب به شب روی شاخه هر سرو قمری و چلچله هم آواز است

بانگ "الله اکبر" از هر سو نغمه ساز و نغمه پرداز است

 

هر دهانی که بوی گل می داد دوختندش به نوک سوزن ها

بوی گل شد گلاب و جاری گشت از دو چشم خمار سوسن ها

 

ناله ر شرار مرغ سحر معنی اش ارتداد و بی دینی است

در زمستان ذوق و اندیشه "سبز" بودن چه جرم سنگینی است

 

ساقه هایی که سبزتر بودند سرخ گشته به خاک غلتیدند

باقی ساقه ها از این ماتم جامه های سیاه پوشیدند

 

نخل را کنده بید می کارند! بید مجنون کجا ثمر بدهد؟

ای که بر روی ماه چنگ زدی! باش تا صبح دولتت بدمد!

+ نوشته شده در  89/04/03ساعت 21:28  توسط ღ♥ღ مژي ღ♥ღ  |