مهمترین مهر دنیا...
دفتر میرحسین مورد حمله قرار گرفت.. تفتیش شد... وسایلش توقیف شد و دفتر بسته شد...
مهندس صفایی فراهانی با وخامت حالش به بیمارستان منتقل شد...
نامه عبدالله کرمی به رهبر جمهوری اسلامی که پر از درد و به غایت شوک دهنده بود پخش شد...
قرآن ها در آمریکا به دست عده ای به آتش کشیده شد تا ثابت شود برای تندرو بودن لازم نیست مسلمان باشی...
محمد نوری زاد نامه نوشت... " اگر در آمریکا قرار است قرآنها به آتش کشیده شود در این کشور فرزندان مردم را که آیه های محکم و تردید ناپذیر خداوند بود به خون کشیدند و آتش زدند و هیچکس گریبان دریده به جانبداری برنخاست... به من حق بدهید که قرآن دوستی شما را باور نکنم..."
رئس دفترهای میرحسین و کروبی بازداشت شدند...
این حکایت همچنان باقیست...
و من...
دلم گرفته ای دوست/هوای گریه با من!
****************************************
پاییز همیشه برایم تک بود...
چه سالهای دبستان و راهنمایی که با عشق به مدرسه میرفتم و چه حتی سه سال دبیرستان که با تنفر و بی علاقگی محض!
پاییز همیشه خاص بودن خودش را داشت!
عشقش را!
هوای خوبش را!
بی نظیری اش را!
مهذ اما همیشه داستنش جدا بود!! از پیامک هایی که از شب اول مهر برای تبریکش برای من می آمد تا لذت دیدن درختهای زرفام! تا لذت خش خش برگها!
تا کشیدن هوای پر مهر مهرماه به سینه!
همیشه حرف زندگی که میشد!
دوستان متفق القول معتقد بودند که مردهای مهرماهی تک هستند! من هم شنیده بودم! و خب طبق اعتقاد اثبات شده ای که به طالع بینی داشتم می دانستم که این پافشاری دوستانه از کجا می آید!
و حالا دو سالی هست که به لبخند و حسرت دیگران وقت گفتن ماه تولد "سبحان" عادت کرده ام...
ولی آنها هنوز نمی دانند... تا خودشان نداشته باشند متوجه نمیشوند که داشتن یک مهرماهی چه لذتی دارد... که وقتی در اوج ناراحتی و عصبانیتت میخندد میخواهی جیغ بکشی اما همه چیز تمام میشود برایت! انگار نه انگار! که حرفی روی حرفش نمی ماند برایت! که وقتی خواسته ای از تو دارد، وقتی میگوید، وقتی نگاهت میکند، تو دیگر تاب آن لجبازی ها و غرور و غد بازی های همیشگی را نداری!
مهرماهی باشی... سبحان باشی...
حس و حالم در واژه نمی آید انگار!
کسی که چشمهای مرا گوش میکند و در دستهای تابستانی اش همیشه برف دستهای من آب میشود!
کسی که من تمام شب ها برایش دعا میکنم و تمام روزها برای آمدنش بیدار مانده ام!
کسی که من همیشه دلم برای آمدنش تنگ میشود!
برای سرودن شعری بی واژه در روزگار غریبی که هیچ شاعری ثدایش را به زبان عشق ترجمه نمیکند، نگاه کن به آینه هستی!
نگاه تو انعکاس ناگفته های زمین است در روشنایی سکوت و من برای سرودن شعری بی واژه تا سبز نگاه تو شاعر میشوم و پرواز میکنم به بهانه التیام زخم بالهای تنهایی!
در حضور تو تقدس عاشقانه باران جاودانه خواهد شد و باران نه خاطره که با هر نفس تولد دوباره ای است در من!
با تو از ضیافت سکوت ها تا تولد دوباره فریاد فاصله ای نیست!
با من در ضیافت سکوت ها بمان برای سرودن شعری بی واژه!
شاید بهار شبیه دستانت باشد اما تو آنقدر شبیه خودت هستی که من بی هیچ کلام و استعاره هزاربار دوستت دارم...
در تو ایستاده ام کنار پنجره ای گشوده به آغوش نور و در هوایی آغشته به صدایی زندگی و رایحه دل انگیز چشم هایی که در بارانی ترین سکوت ها به جسارت روئیدن میرسند.
در من ایستاده ای کنار پنجره ای گشوده به آغوش نور و در فصل تازه ای از عشق! آنگونه سبز که من جوانه زدن دستهایم را باور میکنم!
همیشگی ترین من!
تو در من هزار سلاله ای و من در تو هزار سلاله!
اینسان که عشق ابدیت بودن را اثبات میکند و زمان فریبی بیش نیست، وقتی حضور محرمانه خوشبختی تکرار میشود.
وقتی حریر مهربانی تو تن عریان تنهایی مرا می پوشاند.
ما در بی زمان ترین حقیقت ممکن به هم پیوند میخوریم! آنقدر حقیقی که جز به زبان رویا گفتنی نیست!
اینک کنار پنجره های گشوده به آغوش نور
در تو ایستاده ام
در من ایستاده ای
و این آغاز دیدن است!
من دلم را برای تو میخوانم! خالی از واژه های هراس آور! پر از شهامت نگفتن!
حالا در بیستون دلتنگی بیش از همیشه صدای تیشه فرهاد را میشنوم و تنهایی تلخ شیرین را حس میکنم!
اما درخشش حقیقت آنقدر رویایی ست که من شاعرانه دلم را برای تو میخوانم!!
متولد ماه مهر من!
حضورت اعجاز ساده خوشبختی است!
و من هنوز به حرمت مهربانی ات مومن هستم!
حالا نگاهم به دریا میرسد...
و تا زمانی که تو آسمان من باشی
من هیچ وقت تمام نخواهم شد...
اینجا مدام تو در من تکرار میشوی... حقیق تر از نفس!
و در آینه "دوستت دارم"های ساده من آنقدر شکوه چشمهای تو درخشان است که دیگر هیچ ستاره ای حتی شبیه چشمهای تو نخواهد شد!
سبحان خود خود خودم!
متولد ماه مهر من!
تولدت چهارم مهرماهت مبارک... من!!
فقط و فقط مبارک منی که حضور تو تبرک تمام لحظه های بودن و نبودنت شده برایم!
تولدت مبارک خواستنی ترین مرد مهر ماهی دنیا!
پ.ن: کلاسهای دانشگاهم به شدت فشرده است این ترم! جز یکشنبه ها هر روز! برای همین زودتر از چهارم مهرماه اینجا را آپ کردم تا مهمترین روز زندگیم تاخیر نیفتد!
